تلق تولوق

اینجا تلق تولوق های یک خرخولنگ شاد را می شنوی با اندکی چاشنی غم...

تلق تولوق

اینجا تلق تولوق های یک خرخولنگ شاد را می شنوی با اندکی چاشنی غم...

Vacation YOOHOO

جاده باجی را صدا میزند

آسمان نیز هم

چپس و پفک توی سبد نیز هم ترررر

.

سفری در پیش است

عازمم...

النظافت من الباجی!

مسافت هر روزه ای که باجی باید  تا رسیدن به

سرویس محبوبش طی کند 200-300 متر می باشد


گوشه ای از مکالمات هر روزه باجی با خودش، از لحظه بستن درب خانه:


- هوم؟ نه انگار زیادم سرد نیس...خدا رو شکر

- آره انگار


(50 متر بعد)

- ووووی ی ی ی، نه انگار سرده، خوب شد شال و کلاه پوشیدی


- هان؟...آره اما....اما دوباره داره سرازیر می شه


-عع! واستا...واستا الان دستمال کاغذی می دم بت.گذاشتم تو کیفم


- یالاااااااااا....ریخت


- کجا گذاشتم این بی صاحابوووو؟؟؟


- دیووووووووووث....نگو که دوباره یادت رفت...

مگه تو نمی دونی من به هوای سرد حساسم ؟؟؟

حالا چیکارش کنم؟؟؟

اومده تا پشت لبم...الان می ره توو حلقم کصاااافطططط


- ووووی ی ی ی خاک به سرم...

گوشه مانتو که نمی شه...

پشت مقنعه؟؟؟(نه نه تازه شستمش...حیفه)

سر آستین هم که پیداس


- اه...چه شووووره مزشششش بی پدر


- آها!!! دستکشااااااااااا...با دستکشا پاکشون کن


- دستکشا؟؟؟خیس می شن خو!


- طوری نیس.بعد دستکشا رو بمال به تیر برق


- آهاااا....آفرین بالاخره به یه دردی خوردی



(و بدین ترتیب، صبح شنبه ی باجی در کمال نظافت و پاکیزگی آغازیده می شود...


کسی نمی خواد با باجی دست دوستی بده؟؟؟)


A Fitness Baji

وقتی باجی به این شکل در آمد:


و بسیار موجب خنده یاران و دوستان گرمابه و گلستانش شد.

با دلی شکسته و قلبی مملو از اندوه

دست به یکسری اقدامات گسترده زد  تا به جنگ هیولای "خپلی" رود

آنچه در این یکی دو ماه بر وی گذشت به طور خلاصه در زیر می آید:


الف) رفتن به "جیم"(لامصب اسمشم قشنگه)

و وزنه زدن، دراز نشست رفتن، هولاهوپ زدن، 

همچون ملخ ها بالا و پائین پریدن، خودکشی کردن:

تصویر باجی در روزهای نخست:


تصویر باجی این روزها:



ب) شرکت در کلاسهای یوگا
(بماند که جلسه پیش وقتی مربی گفت چشماتونو ببندید و بدنتون رو ریلکس کنین،
 خرو پف باجی بالا رفت و همه بازم بهش خندیدن)




ج) رژیم گرفتن و به جای دیزی و کله پاچه وبریونی؛ کلم بروکلی و کاهو و خیار و گوجه و روغن زیتون استعمالیدن :

د) استفاده از طب سوزنی


تمامی این تلاش ها به خاطر اینست که روزی شبیه سمت چپی شویم(به حق پنش تن)

بگذار اگر می خواهند بخندند بر لاغریمان "هر هر" کنند ، نه خپلوییمان

لال شو! حتی برای یک لحظه!

از موقعی که باجی به محل کار جدید آمده....سرویس رفت برگشت دار هم شده

(بماند که به جای 7 صبح با اتوبوس رفتن، مجبوریم 6.25 دقیقه

سوار آن وَن خاکستری به غایت سررررررررد شویم و

همانند یه جای حلاج های قدیم هی بلرزیم و  خم به ابرو نیاوریم)

الغرض، باجی با یک عدد خانم مهندس ، کنار هم می نشینند که...

گوشه ای از مکالمات هر روزه آنها در زیر آمده است:

- سلام خانم مهندس، صبحتون به خیر .خوبین؟

- سلام خانم باجی، صبح شما هم به خیر...آخ آخ نمی دونی دیشب چه قد بد خوابیدم

اصلن انگار نخوابیدم، مامانم هم فشارش رفته بود بالا،

بچه کوچیکه خواهرم، همون که از شوهرش جدا شده

حساااابی سرما خورده، همش خلط میاورد بالا

براش سوپ درست کردم.سوپ که دوست داری؟

- بله، خیلی....مخصوصن اگه...

- واااای نمی دونی امروز چه قد کار دارم .

باید دعوتنامه های همایش رو برای کشورهای مختلف بفرستم.

راستی آلمان رو هم دعوت می کنیم.

گفتی آلمانی می تونی حرف بزنی؟

- اممم...نه زیاد....یعنی تقریبا...خوب اگه...

- وااااااااای خورشیدو نیگا.....مثه قرص جوشان شده، می بینیش؟

- آآآآآآآآ...

- ای بابا...آقای راننده این آهنگو عوض کن .....آدم دلش می گیره.مگه نه خانم باجی؟

- والا برای بعضی وقتا که...

- راستی دیروز ظهر مسابقه پینگ پنگ داشتیم توی اداره.من بردم.تو بلدی بازی کنی؟

- یک کمی...نه اونقدر که بتونم توی مسابقه....

- آخ یادم رف بگم، سریال شهرزاد رو دیدم، نمی دونی چی شد...

(و کل 45 دقیقه بعد، به تعریف یک سریال چرند ایرانی ِ ترشیده  می گذرد و

باجی همچون احمق ها گاهی لبخند می زند و گاهی تعجب می کند و

گاهی سر تکان می هد و گاهی چشمهایش را گرد می کند)

(وَرِ همیشه وحشی ِ باجی: بزنم لهش کنمممممممممم؟؟؟بزنم بکشمشش؟

گیساشو بکنم؟؟؟انگشت بکنم توو چشش؟؟؟

وَرِ منطقی باجی: امروز بکشیش....فردا چی؟

وَرِ همیشه وحشی ِ باجی:من بااااااااااااااید اینو بکنمشششش و

می کنمشششششش (یه بلایی، یه کاری منظورمان عست)

)